آیا طبیعیه که دیگه آینده رو واضح تصور نکنیم؟
این روزها شاید برای خیلیهامون یه حس مشترک وجود داشته باشه:
اینکه تصویر آینده مثل قبل روشن نیست.
نه برنامهها راحت شکل میگیرن، نه اون حس مسیر داشتن مثل قبل هست، و حتی فکر کردن به چند ماه بعد یه جور ابهام یا سنگینی داره.
اگه اینو تجربه میکنید، به چشم «مشکل شخصی» بهش نگاه نکنید.
ذهن چرا آینده رو کمرنگ میکنه؟
ذهن ما یک ویژگی داره که آینده رو تصویرسازی میکنه. به پسانداز فکر میکنه، به اینکه فرداهایی میان که ارزش صبر و تلاش امروز ما رو دارن. این بخش مهمی از تصمیمگیری و یادگیریه.
اما این کار یه شرط مهم داره:
یه حدی از ثبات و قابل پیشبینی بودن شرایط.
وقتی شرایط بیرونی ناپایدار یا پرتنش میشه، مغز خودش یه تغییر استراتژی میده.
در این حالت:
تمرکز از «آیندهسازی» میاد روی «مدیریت همین الان»، برنامههای بلندمدت کمرنگتر میشن، و ذهن بیشتر درگیر وضعیت روزمره برای زنده موندن میمونه.
این یه واکنش طبیعیه، نه یه ایراد.
این حالت چه حسی داره؟
برای خیلیها اینجوری خودش رو نشون میده:
کمتر حوصله برنامهریزی داریم، تصمیمهای بلندمدت خیلی سختتر میشن، مسیر آینده مبهمتر به نظر میاد، یا نسبت به آینده یه جور سردی یا بیحسی میاد. این لزوماً ناامیدی نیست؛ بیشتر ناشی از فشار طولانیمدته.
آیا این وضعیت غیرعادیه؟
نه، کاملاً قابل انتظاره.
وقتی مغز اطلاعات کافی برای پیشبینی آینده نداره، به جای ساختن تصویرهای بلندمدت، انرژیشو میذاره روی حفظ تعادل همین لحظه.
یعنی یه جورایی میره روی حالت «صرفهجویی». انگار که دوست داره به خواب زمستونی بره و اگه روزی بهار شد بیدار بشه. ولی خب متاسفانه یا خوشبختانه ما انسانیم و همچین آپشنی نداریم.
تو همچین وضعیتی چی کمک میکنه؟
هدف این نیست که زور بزنیم آینده رو واضح ببینیم چون معمولاً این کار جواب نمیده.
ولی این چندتا کار ساده شاید بتونه به شما هم مثل من کمک کنه:
۱. کوچیک کردن بازه زمانی فکر کردن
به جای چند ماه بعد، فقط امروز یا این هفته. مثلا من قبلا برای هدفهای هیجانانگیزی زبان می خوندم ولی الان آگاهانه به خودم میگم اوکی اون هدفهای جالب احتمالا بعدها محقق میشن ولی الان به من انگیزه نمیدن وقتی معلوم نیست قراره روزی چند ساعت برقمون هم قطع بشه حتی. پس دنبال دلایل کوتاه مدت دیگه می گردم براش. یکی از کارهایی که زبان خوندن واسه خود من می کنه اینه که بهم یادآوری میکنه دنیا به آخر نرسیده.
۲. نگه داشتن روتینهای ساده
مثل کلاس، یه تمرین کوتاه زبان، یا مرور چند لغت. مثلا یکی از زبانآموزهای ما میگفت میره تو پارک محلشون میشینه و فایلهای صوتی کتابشو گوش میده. میگفت این کار باعث میشه وقتی داره درختای جوون رو تماشا میکنه حواسش به اوضاع به هم ریختهی زندگی پرت نشه.
۳. کمتر کردن ورودیهای سنگین (خبر و محتوا)
محتواهای این ایام ذهن رو بیشتر تو حالت فشار نگه میدارن. شبکه های خبری از هر طرفی که باشن شغلشون کار روی خبره. اونها دارن برای جلب توجه ما با همدیگه میجنگن. پروپاگاندا هدفش تسلط بر نظرات و تصمیمات ماست. به فعل های بکار برده شده در اخبار توجه کنید، خیلی چیزها متوجه میشید.
ما به خبر احتیاج داریم، منکر اهمیتش نمیشم، ولی آیا امروز به اندازهی دیروز؟ آیا خبری هست که اگر ما دو ساعت دیرتر متوجهش بشیم اتفاق خیلی بدی میافته؟ یا نه؟! میشه حداقل برای دو سه ساعت بهش توجه نکرد و به مغز استراحت داد؟
۴. برگشتن به کارهای قابل کنترل
کارهای کوچیک روزمره که حس کنترل میدن، مثل مرتب کردن کمد، کتابها، آشپزی. خود من انباری منزل پدرم رو وارسی کردم، کلی کتاب و جزوه از زمان دانشگاه پیدا کردم و تلاش کردم تعیین تکلیفشون کنم.
کنترل همه چیز، همه چیز از دستم خارج بود به جز اون کتابها. وقتی میذاشتمشون توی کارتن که بشن زباله خشک، احساس غریبی داشتم که تو الان باید کار مهمتری میکردی، اما چیزی درونم میگفت آفرین سعیده، بالاخره تکلیف این کتاب و جزوهها رو معلوم کردی. و البته مادرم هم کلی آفرین بهم گفت چون حالا انباری حسابی خلوت شده.
برای شما، زبانآموزهای عزیز یولرنیکا
اگه این روزها یادگیری سختتر شده، برنامهریزی کندتر پیش میره، یا آینده مبهمتره، اینو در نظر داشته باشید:
وضعیت عمومی ناپایدار جامعه، قطع شدن ارتباطمون با جهان، از دست رفتن خیلی از امکانات معمولیای که باهاشون زندگی میکردیم، بیکار شدن خیلیامون، و از همه مهمتر جان هزاران جوان که از دست رفته و دیگه برنمی گرده اصلا عادی، طبیعی، و نرمال نیست، ولی واکنش بدن و مغزمون به این مسائل طبیعیه. قرار نیست همیشه با وضوح کامل و انرژی بالا جلو بریم.
تو چنین شرایطی، «ادامه دادنهای کوچیک» خیلی بیشتر از تلاشهای سنگین جواب میده.
همین سر کلاس بودن و تعامل داشتن با همکلاسیها، یا حتی ویدیوی کلاس رو تماشا کردن و نکته برداشتن، همین گاهی به استاد پیام دادن و سوال پرسیدن و چیزی جدید یاد گرفتن. دقایقی کاری برای انجام دادن داشتن که توش از مرگ و جنگ خبری نیست. این کارها رو دستکم نگیرید.
اینکه آینده رو برای مدتی نتونیم واضح ببینیم، به این معنی نیست که آیندهای وجود نداره.
آینده بالاخره میاد و ما باید با هم به استقبالش بریم. نباید ازش ناامید بشیم چون ما وارثان واقعی آیندهایم.
پس یادمون نره:
اینکه هنوز داریم ادامه میدیم، خیلی مهمتر از چیزیه که به نظر میاد.
تصویر آینده مثل قبل روشن نیست نه برنامهها راحت شکل میگیرن، نه اون حس مسیر داشتن مثل قبل هست، و حتی فکر کردن به چند ماه بعد یه جور ابهام یا سنگینی داره. اگه اینو تجربه میکنید، به چشم «مشکل شخصی» بهش نگاه نکنید.